ساعت از 5 گذشته است که میرسم خانهخستگی یک روز کاری با همه حواشی و دغدغه های ذهنی ش در تنم جا خوش میکندولی وقتی میرسم دم خانه باید همان زن خانه دار همیشگی باشم و خانه ام به همان مرتبی همیشه و بوی غذا از آشپزخانه ام بلند باشدوارد خانه می شوم، لباس ها را در می آورم و به خانه و آشپزخانه سلام میکنمیادم می آید که خرید داشتیم و همسر هم امشب تا دیروقت سرکار استفکر این که باید دوباره لباس بپوشم و از خانه بزنم بیرون، کلافه ام میکندراه چاره ای نیستدوباره چادر چاق چور میکنم و میزنم بیرونخرید های ریز و درشت از نان و شیر گرفته تا خیار و گوجه و کاهو و قارچ و داروی سرماخوردگی و آویشن برای دم کردن و .... چندقلم دیگر! تا خریدها را انجام بدهم و برگردم خانه، 45 دقیقه ای وقت می گیرد.خرید ها روی میز آشپزخانه ولو میکنم ... لباس ها را در می آورم... وارد آشپزخانه می شوم و سعی میکنم خستگی را فراموش کنم.خب برای یک عصر پاییزی شلغم می چسبد.... اولین قابلمه روی گاز جای خودش را پیدا میکندبرای اندک سرماخوردگی باید سوپ بپزم... سوپ شیر و قارچ گزینه مناسبی است... دومین قابلمه هم جا گیر میشود روی گازصبحانه فردا هم بهتر است گرم باشد .... شیربرنج برای من دلچسب تر است تا عدسی یا آش های دیگر.... قابلمه سوم هم می رود روی اجاقو ناهار فردای همسر که باید همین امشب تکلیف ش را یکسره کنم.... لوبیا گرم و قارچ با تکه های کوچک مرغ فاطرنوشت...
ما را در سایت فاطرنوشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 138 تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت: 15:00